جامعۀ عراق، یک جامعۀ پیچیده و چندفرهنگی است. با توجه به مرز زمینی طولانی ایران و عراق و درهمتنیدگی سرنوشت دو کشور به یکدیگر، شناخت دقیق این کشور برای ایرانیها امری ضروری است. یکی از بهترین کتابهایی که در حوزۀ شناخت جامعۀ عراق تألیف شده است؛ کتاب “دراسة في طبیعة المجتمع العراقي[1]” است که آن را دکتر علی الوردی، استاد فقید جامعهشناسی در دانشگاه بغداد نوشته است. دکتر وردی یکی از مشهورترین جامعهشناسان عراق و جهان عرب است که دکترای خود در جامعهشناسی را در سال 1950 از دانشگاه تگزاس آمریکا دریافت کرده است. دکتر وردی در جای جای کتاب، مطالب بیان شده توسط مستشرقان را زیر سؤال میبرد و آنها را ناشی از فهم غربی از پدیدههای عربی میداند. چیزی که میتواند برای خوانندۀ ایرانی جالب توجه باشد، شباهتهای موجود میان جامعۀ ایرانی با جامعۀ عراقی در عین وجود برخی تفاوتهاست. البته باید توجه داشت که این کتاب در سال 1965 میلادی نوشته شده است و جامعۀ کنونی عراق شاهد تحولات فراوانی بوده است. در ادامۀ مطلب، خلاصهای از این کتاب ارائه میشود:
فصل اول: نزاع بدویت و تمدن
جامعۀ عراق سرشتی تمدنی – بدوی دارد. این سرشت متناقض، روحیات متناقضی در عراقیها ایجاد کرده است. بدویت از دولت فراری است، اما تمدن طرفدار دولت است. همچنین بدوی ارتزاق از راه اشتغال را ننگ میداند و راه مردانۀ آن را غارت میپندارد. در جامعۀ عراق هرگاه دولت قوی شود، اخلاق بدوی به حاشیه میرود و هرگاه ضعیف شود، اخلاق بدوی رونق میگیرد. همچنین صحرا و بدویت با هم همراه هستند و تا زمانی که صحرا هست، بدویت نیز خواهد بود. دکتر وردی کشورهای عربی را به سه دسته تقسیم میکند: کشورهایی که نزاع میان تمدن و بدویت در آنها وجود دارد مانند عراق، سوریه، تونس و الجزایر. کشورهایی که بدویت در آنها غلبه دارد مانند عربستان، عمان و لیبی. تنها کشور عربی که تمدن در آن غالب است، مصر است. در نگاه وی، ابنخلدون بهتر از دیگران به سرشت متناقض جوامع عربی اشاره کرده است. البته ابن خلدون در بدویت عربها اغراق کرده که احتمالا به خاطر تلاش برای نزدیک شدن به تیمورلنگ و حضور وی در مغرب عربی (مکانی با تخریبهای بسیار از سوی قبایل عرب) بوده است. علت گهوارۀ تمدن بودن بین النهرین، سرسبزبودن این منطقه در عصر یخبندان است. علت گسترش بدویت در عراق و عدم گسترش بدویت در مصر، طغیان نامنظم دجله و فرات و طغیان منظم نیل و همچنین زیادبودن شیب سرزمین عراق در مقایسه با مصر میباشد. این شیب باعث تغییر مجرای رودها در طول زمان میشود. عدم وجود دولت مستقر در عراق، نتیجۀ واقع شدن آن در حاشیۀ صحرا است.
فصل دوم: چیستی بدویت
مرد بدوی، نهاب و وهاب است؛ یعنی با شجاعت، اموال دیگران را غارت میکند و با مروت، همان اموال را به دیگران میبخشد. گوهر بدویت، غلبهخواهی است؛ چه با غارت چه با بخشش. هرچند درب خانۀ مرد بدوی همواره بر روی مهمانان باز است؛ اما به علت عزت نفس سایر مردان بدوی، کمتر مهمانی سر سفرۀ وی مینشیند. بدوی هرگونه درخواست و سؤالی را بد میداند و میگوید: “هر پرسشی مایۀ ذلت است، حتی پرسش از اینکه راه کدام است.” دکتر وردی بدویت عربی را با بدویت مغولی مقایسه میکند و وجوه تفاوت آنها (محصور بودن به دریا یا خشکی، گرما یا سرما و نزدیکی به ادیان ابراهیمی و دوری از آن) را بر میشمرد. وی علاوه بر عدم وجود رأفت اسلامی در بین مغولان، زندگی سخت در سرمای هوای مغولستان را علت خشونت بیشتر مغولها در مقایسه با اعراب عنوان میکند.
فصل سوم: گرایش به جنگ در بدویت
دکتر وردی بیان میکند که نرخ زادوولد در بدویان بیش از شهرنشینان بود؛ اما منابع آنان محدود بود؛ لذا جنگ در میان آنان وسیلهای برای تنظیم جمعیت بود. حکومت در میان بدویان پایدار نمیماند، مگر اینکه درآمدی غیر از مالیات داشت؛ زیرا بدویان مالیات نمیپرداختند. قبیله، جایگزین حکومت در میان بدویان بود. از این روست که نسب داشتن در قبیله مانند تابعیت یک حکومت خاص در دوران مدرن است. آنها ویژگیهای مثبت افراد را ناشی از نسب آنها میدانستند، لذا هنگام ازدواج، به نسب زنان بیش از زیبایی آنان اهمیت میدادند. بدویان کارهای حرفهای و علمی را عار میدانستند و آنها را دلیل ترس میپنداشتند. هرکس که میخواست شهرتی در قبیله پیدا کند، باید در جنگها از خود رشادت نشان میداد. زنها به دنبال ازدواج با مردان جنگجو بودند؛ تا جایی که گاهی دختران زیبا را به مشاهدۀ جنگ میبردند تا رزمندگان دلیرانهتر بجنگند. آنان اسماء حیوانات وحشی را روی فرزندانشان میگذاشتند تا مثل آنان وحشی شوند. بدترین توهین در میان آنان لقب “حمار” بود، زیرا این حیوان بیشترین ذلت را میپذیرد.
بدویان دربارۀ کرامت خود حساس بودند و اگر کسی به آنان بیاحترامی میکرد، بیدرنگ بر او شمشیر میکشیدند. ویژگی دیگر بدویان، تمایل به شورش برای کسب امارت بود؛ لذا حکومت بر بدویان امری پرمخاطره بود. بدویان برخلاف شهرنشینان، جمعگرا بودند؛ به این معنا که رشادتهای یک نفر را به نام قبیله مینوشتند و ننگ و عار یک شخص نیز همۀ اعضای قبیله را سرافکنده میکرد. زبان نزد بدویان عرب مانند شمشیر مهم بود و گاهی جنگهای بزرگ به سبب یک مشاجرۀ لفظی در میگرفت. در این زمینه، شعرا منزلتی در حد امرای جنگ داشتند و با اشعارشان از قبیلۀ خود دفاع میکردند. قبایل عرب جنگجو بودند، اما به علت درگیری با یکدیگر، انرژی هم را خنثی میکردند. تنها دوبار در تاریخ، این قبایل متحد شدند. بار نخست زیر پرچم اسلام این اتفاق افتاد که باعث ایجاد یک امپراتوری اسلامی در زمانی کوتاه شد. بار دوم این اتحاد در جنبش وهابیت خود را نشان داد که به علت عدم آشنایی محمد بن عبدالوهاب با جهان مدرن، نتوانست از مرزهای عربستان تجاوز کند. در بدویت، جنگ اصالت دارد و صلح موقتی است؛ اما در تمدن، اصالت با صلح است و جنگ موقتی است. کشورها در دنیای متمدن جای قبایل را میگیرند و گاهی به علل سیاسی آتش جنگ در میانشان شعلهور میشود. پیشرفت نظامی این کشورها باعث ایجاد امنیت در صحرا و پایان یافتن بدویت مبتنی بر جنگ میگردد. هرچند بدویت رو به زوال است، اما اثرات آن در جوامع متمدن باقی مانده است؛ به ویژه در جوامع عربی که بدویت پررنگی داشتهاند.
فصل چهارم: اعماق فرهنگ بدوی
بدوی به آبروی خود بسیار اهمیت میدهد، زیرا اگر به بخشش شهرت یابد، دیگر بدویان در روزگار سختی به او کمک میکنند؛ اما اگر به بخل شهرت پیدا کند، اموالش را میدزدند و در روز تنگدستی وی را تنها میگذارند. بدویان به علت آزادبودن از قیود دولت، افرادی صریح هستند که توان پنهان کردن عواطف و احساساتشان را ندارند. به همین سبب، دورویی و ریا در میان بدویان کمتر به چشم میخورد. شهرنشینان وفادار به این سبب وفادارند که این روحیه باعث حفظ اعتبارشان نزد دیگران و منافع مادی آنان میشود؛ اما بدویان به سبب نیرومند نشان دادن خود به عهدشان وفا میکنند و اگر احساس کنند که وفای به عهد باعث ذلتشان میگردد، به عهد خود وفا نمیکنند. بدویان در جنگ تا هنگامی که امید به پیروزی داشته باشند، مخلصانه و سلحشورانه میجنگند؛ اما هنگامی که بوی شکست را بشنوند، ممکن است، فرمانده خود را نیز غارت کنند. بدویان اموال بسیاری را برای مهمان خود خرج میکنند؛ اما از اندکی مال که از آنها غارت شده باشد، نمیگذرند. آنها با دستفروشان به قدری چانه میزنند تا به خانۀ خود میرسند؛ سپس دستفروش را به غذایی با چندین برابر قیمتی که با چانهزنی تخفیف گرفتهاند، مهمان میکنند.
بدویان در زمان جنگهای مسلمانان با کفار قریش، نظارهگر بودند؛ تا اینکه پس از فتح مکه به مسلمانان پیوستند. اسلام آنها هنگامی مستحکم شد که فتح ایران، شامات و شمال آفریقا اتفاق افتاد. اگر پیامبر اسلام میخواست در میان بدویان مانند مسیح رفتار کند و به کسی که سیلی خورده، دستور صبر و گذشت بدهد؛ امروزه اثری از اسلام در جهان نبود. با توجه به ارتباط مستقیم بدویان با رئیس قبیله، وضعیت آنها دموکراتیکتر از شهرنشیان قدیم است. بدویان با رئیس قبیله تعارف ندارند و در هنگام عصبانیت، عصبانیتشان از وی را بروز میدهند. عربها نسبت به موالیان خود، رفتاری بدوی داشتند؛ به این صورت که در عین تحقیر آنان، از ایشان حمایت میکردند. به طور کلی، سرشت بدویان از سه عنصر تعصب، جنگاوری و جوانمردی تشکیل شده است.
فصل پنجم: وضعیت عراق در دوران عثمانی
قبایل بدوی در دوران عثمانی در هنگام سرایت بیماریهای مسری و همچنین ضعف حکومت مرکزی، شهرها را غارت میکردند. به همین سبب، اهالی شهرها نیز ویژگیهای قبایلی خود را حفظ میکردند. به این ترتیب، شهرهای عراق در دوران عثمانی بیشتر به روستاهایی بزرگ شبیه بودند تا شهرهای مدرن؛ تا جایی که حتی بغداد که بزرگترین شهر عراق بود، تا سال 1870 فاقد خیابان سنگفرش بود. ضعف حکومت عثمانی در سالهای آخر، باعث ضعیف بودن عراق نیز شده بود. افزون بر این، عراق به تبعیدگاه عناصر نامطلوب عثمانی مبدل شده بود و فقط افرادی در ادارات حکومتی عراق کار میکردند که در هیچ جای دیگری به کار گرفته نمیشدند. در این دوران، عراق بارها میان ایران و عثمانی دست به دست شد و این امر باعث نهادینه شدن نزاعی ابدی میان شیعیان و اهل سنت عراق گردید.
حاکمان عثمانی از هر راهی به دنبال افزایش داراییهای خود بودند، تا جایی که به روایت نیپور، گردشگر آلمانی، ثروتمندان بصره تظاهر به فقر میکردند و در نمازهای جماعت حاضر میشدند؛ تا حاکم عثمانی بهانهای برای مصادرۀ داراییهای ایشان نداشته باشد. فساد در حکومت عثمانی به جایی رسیده بود که گاهی فرمانده یک لشکر با شیخ یک عشیره تبانی میکرد و راه را برای حملۀ آن عشیره به لشکرش، هموار میکرد و در مقابل، از بخش از اموال غارتشده بهرهمند میشد. نشانۀ دیگر افول دولت عثمانی در عراق، برکنار کردن مدحت پاشا از حکومت عراق (و سپس تبعید و مسموم کردن وی) به علت کاهش ارسال خراج به استانبول بود؛ در حالی که وی پایهگذار اموری مانند تراموا، مدرسۀ مدرن، هنرستان، کارگاه نساجی، پارک عمومی، چاپخانه و روزنامه رسمی بود.
فصل ششم: نزاع فرهنگی در عراق
دکتر وردی در ابتدای این فصل بیان میکند که سرزمین عراق به شش منطقه قابل تقسیم است: مناطق کوهستانی که کردها و ترکمانها در آن ساکنند؛ منطقۀ دیالی در شرق بغداد که به سبب وجود رودی به همین نام، سرسبز و حاصلخیز است؛ منطقۀ جزیره در شمال بغداد و بین دو رود دجله و فرات که مسکن قبایل بدوی است؛ منطقۀ صحرا در غرب و جنوب غرب عراق که در آن نیز بدویان زندگی میکنند؛ منطقۀ رسوبی در مرکز و جنوب عراق که جلگۀ میان دو رود دجله و فرات، آن را به وجود آورده است؛ و منطقۀ بصره که محل تلاقی دجله و فرات است. در گذشته، فقط به منطقۀ رسوبی، عراق گفته میشده است و منطقۀ جزیره به عنوان منطقهای جداگانه به شمار میرفته است.
ساکنان عراق در هنگام فتح به دست مسلمانان، چند میلیون نفر از اقوام گوناگون بودند که به تدریج همپیمان قبایل عربی شدند و در آنها حل گشتند. البته قبایل بدوی در عراق متمدن شدند. برای نمونه، شیخ قبیلۀ “شُمَّر” که در منطقۀ جزیره زندگی میکردند، در استانبول تحصیل کرد و پس از بازگشت به میان قبیلۀ خود، کشاورزی را در میان این قبیله رواج داد. به طور کلی هرچه در عراق از شمال به سمت جنوب برویم، قبایل متمدنتری خواهیم یافت. با این حال، این قبایل برخی از عادات بدوی خود را حفظ کردهاند. مثلا صید ماهی با تور را بزدلی میدانند و معتقدند که ماهی را باید با نیزه شکار کرد. بافندگان لباس در میان آنها تحقیر میشوند و حق شرکت در جنگ را ندارند. یکی از ضرب المثلهای تحقیرآمیز آنان این است: “فلانی مانند بافندهای است که در عمرش یک موش هم نکشته است.” قبایل فرات بیش از قبایل دجله به ویژگیهای بدوی نزدیک هستند، زیرا دیرتر از آنان به عراق آمدهاند. به همین علت، قبایل فرات با اصطلاح “شروقی” از قبایل دجله یاد میکنند که اصطلاحی تحقیرآمیز است. اکثر شهرهای منطقۀ رسوبی عراق در نیمۀ دوم قرن نوزدهم به وجود آمدهاند که این امر به علت تغییر مکان رودخانههای دجله و فرات در طول تاریخ است. در شهرهای مقدس عراق افرادی از کشورهای دیگر (به ویژه ایران) زندگی میکنند. ایرانیهایی که برای مجاورشدن یا کسب علوم دینی به شهرهای مقدس میآیند؛ در ابتدا با روحیۀ قبایلی عربها ارتباط برقرار نمیکنند، اما کودکانشان با ارزشهای عربی پرورش مییابند.
فصل هفتم: جنگ دائمی در عراق
قبایل عراق همواره در حال جنگ با یکدیگر بودهاند، به استثنای زمانهایی که آتشبسهای موقتی داشتهاند. گاهی جنگها میان دو شاخه از یک قبیله اتفاق میافتاد. از آنجا که غالب این جنگها با دخالت نیروهای حکومتی پایان مییافت، تعداد جنگها در روزهای تعطیلی حکومتی افزایش پیدا میکرد. قبایل با حکومت عثمانی برای استقلال عراق نمیجنگیدند، بلکه به سبب طرفداری حکومت از عشیرهای ضد عشیرۀ دیگر یا برای عدم پرداخت مالیات به حکومت با آن درگیر جنگ میشدند. جنگ قبایل با نظام پادشاهی عراق نیز ادامه یافت، اما پس از اینکه در سال 1936 به شدت سرکوب شدند، از در مصالحه با حکومت درآمدند. ملک فیصل در سال 1933 شکایت میکند که قبایل، صدهزار تفنگ دارند، در حالی که حکومت پانزده هزار تفنگ بیشتر ندارد.
بیاعتمادی میان قبایل و حکومت همچنان ادامه دارد. اگر فردی از یک قبیله به دادگاه دولتی شکایت کند، از سوی افراد قبیله به ترس متهم میشود. آنان کسی را مدح میکنند که خودش حقش را بگیرد. اگر دولت یک قاتل را دستگیر کند و سالها وی را زندانی سازد، فرد خونخواه صبر میکند تا پس از خروج قاتل از زندان، وی را بکشد. گاهی تعصبات قبیلهای در عملکرد سربازان دولتی نیز که از قبایل گوناگون بودند، تأثیر میگذاشت. درگیری قبیلهای، در شهرها به درگیری محلهها تبدیل شد. البته این امر در بغداد که شهری مهاجرپذیر بود، کمتر از دیگر شهرهای عراق به چشم میخورد. یکی از شهرهایی که شاهد این نوع درگیریها بود، شهر نجف بود. در این شهر دو گروه الزقرت و الشمرت ساکن بودند که گاه و بیگاه با هم درگیر میشدند. کربلا نیز میان آل کمونه و آل عواد تقسیم شده بود. افزون بر این، گاهی اهالی شهرها با قبایل پیرامون شهر درگیر میشدند. با این حال، درگیری شهرها با حکومت عثمانی امری نادر بود. کربلا دو بار و نجف و حله هر کدام یک بار با حکومت عثمانی درگیر شدند. درگیری میان اهالی کاظمین و نجف نیز در دوران عثمانی آغاز شد و در سال 1929 به زیارت اربعین کشیده شد.
فصل هشتم: شکلگیری شخصیت روستایی
هرچند روستانشین شدن بدویان، برخی ویژگیهای آنان را تغییرات اساسی داد، اما در برخی دیگر فقط تغییرات شکلی ایجاد کرد. مثلا مهماننوازی شیوخ قبایل برجای خود باقی ماند و فقط به جای خیمه، مهمانخانههایی از نی (مانند معابد سومری) بنا شد. در اینجا نیز شیخ هرچه بیشتر خرج میکرد، منزلت بالاتری داشت. برای نمونه در فضایل شیخ قبیلۀ آلبو محمد گفتهاند که تا 30 سال پس از فوت وی، از شدت چربیهای ریخته شده در اطراف مضیف (مهمانخانه) وی، هیچ گیاهی در آنجا نرویید. اهالی قبایل نیز با اینکه فقط در این مهمانیها غذای لذیذ به دستشان میرسید، با اکراه و تعلل به مهمانی شیخ میرفتند تا عزت نفس خود را نمایش دهند. استقبال از پناهجویان، ویژگی دیگری بود که در میان برخی قبایل روستانشینشده باقی ماند. نقل شده است که فردی به شیخ یک قبیلۀ دیگر پناهنده شد و پس از پناهندگی متوجه شد که پسر این شیخ، پسر وی (پناهنده) را کشته است؛ لذا تصمیم گرفت تا از قبیله خارج شود. شیخ قبیله برای بدنام نشدن به واسطۀ خروج این شخص، پسر خود را قصاص کرد. البته پس از تقویت حکومت، این ویژگی کمرنگ شده است؛ زیرا برخی از شیوخ قبایل نمیتوانند به فراریان از دست حکومت پناه دهند و در برابر حکومت بایستند. قوی شدن حکومت و اجبار برای گرفتن خراج باعث شده تا شیخ روستانشین (برخلاف شیخ صحرانشین) در برابر حکومت، سر به زیر و در برابر افراد قبیله، زورگو باشد. این زورگویی به جایی رسیده است که شیوخ برخی قبایل برای خود زندان و شکنجهگاه درست کردهاند.
اخلاق اهالی قبایل که پس از روستانشینی، کشاورز شده بودند، بیش از اخلاق شیوخ تغییر کرد. آنها برای اینکه مالیات کمتری بپردازند، مأموران دولتی را فریب میدادند. همچنین با توجه به قدرت یافتن و ستمگری شیوخ، به چاپلوسی آنان میپرداختند تا از گزندشان در امان باشند. اجبار کشاورزان به پرداخت بخشی عمدۀ محصولشان به حکومت و شیوخ قبایل، باعث شده بود تا به خیانت و دزدی روی بیاورند؛ امری که در صحرانشینان به ندرت دیده میشد. رباخواران نیز از ضعف کشاورزان سو استفاده میکردند و با اعطای وامهای ربوی در زمان نیاز مالی کشاورزان، محصولات آنان را به قیمت ناچیزی پیش خرید میکردند. مشکل فرد روستایی این بود که نمیتوانست مال و آبرو را با هم جمع کند و باید یکی را از دست میداد؛ در حالی که فرد بدوی با غارت و شجاعت، هر دو را به دست میآورد. یک شیخ روستایی یا باید قید مهمانخانۀ بزرگ داشتن را میزد، یا باید از راههای غیرمناسب کسب درآمد میکرد. این امر باعث شد تا برخی از افراد بیاصل و نسب به واسطۀ دارایی خود، مهمانخانههای بزرگی تأسیس کنند و از شیوخ قبایل محبوبتر شوند.
زنان بدوی از حق انتخاب شوهر و حق طلاق برخوردار بودند و کارهای سبکی مانند خیاطی بر دوششان بود؛ اما زنان روستایی به کشت و کار مشغول شدند، در حالی که شوهرانشان در قهوهخانهها مشغول خوشگذرانی بودند. وضع این زنان در ازدواج نیز مناسب نبود. اگر پسرعموی دختری میخواست که با او ازدواج کند، حق ازدواج با وی بود؛ مگر اینکه غریبهای با پرداخت مبلغی پول بتواند وی را به عدم ازدواج راضی کند. همچنین دوسوم مهریه یا بیشتر به جیب پدر عروس واریز میشد. افزون بر این، گاهی دو نفر توافق میکردند که بدون مهریه با خواهر یکدیگر (و حتی گاهی با دختر یکدیگر) ازدواج کنند. این زنان گاهی به عنوان خسارت در جنگهای میان قبایل به کار میرفتند. برای مثال، معروف الرصافی نقل میکند که در یکی از قبایل، مجازات فردی که به زنی دست درازی کرده بود، این بود که خواهر فرد متجاوز، بدون مهریه به عقد برادر زنی در آید که به وی دست درازی شده بود. ارزش زن در میان این افراد چنان تنزل کرده بود که گاهی کار به هدیه دادن زنان و نذرکردن آنان میرسید. قتلهای ناموسی نیز امری رایج در میان قبایل روستایی بود. این امر به علت حضور زنان در بازار، بیش از قبایل بدوی رخ میداد. برخی از این قتلها فقط به خاطر شایعاتی صورت میگرفت که اساسا صحت نداشتند؛ زیرا اگر میان مردم میپیچید که همسر مردی به وی خیانت کرده است، در مهمانیها به وی سلام نمیکردند و به او قهوه نمیدادند.
فصل نهم: جلوههای تدین در عراق
بسیاری از قبایل بدوی، هنگامی که در عراق یکجانشین شدند، به تشیع گرویدند. این امر علاوه بر تأثیر علمای موجود در نجف و کربلا و حله، به علت تغییر شرایط این قبایل نیز بوده است. درآمد علمای تشیع از مقلدانش تأمین میشود (برخلاف علمای اهل سنت که از حکومت، مقرری میگیرند)، لذا این علما با عقاید عوام بیشتر کنار میآیند و نگاهی ضد حکومتی دارند. البته مناسکسازی در شیعیان و اهل سنت به یک اندازه وجود دارد. این امر در میان اهل سنت خود را در تصوف نشان میدهد. منطقۀ جزیره در شمال عراق، تقریبا به صورت کامل از اهل سنت هستند؛ به جز اقلیتهایی از غلاة مانند شبکها در نزدیکی موصل و نصیریه که در عانه ساکن هستند. در مرکز عراق، تشیع و تسنن در هم آمیخته است، تا جایی که گاهی دو عشیره از یک قبیله یا دو محله از یک شهر، مذاهب گوناگونی دارند. نکتۀ جالب، همزیستی مسالمتآمیز دو مذهب به ویژه در استان دیالی (واقع در شرق عراق و هممرز با ایران) است. در جنوب عراق، تشیع غالب است؛ به جز جنوب بصره که به مناطق سنینشین صحراهای کویت و عربستان نزدیک میگردد. مراسمهای عزاداری در محرم و صفر، تأثیر به سزایی در نشر تشیع در عراق داشته است. البته اگر قبایل عراقی هنوز خوی صحرانشینی خود را حفظ میکردند، این تبلیغات در آنان اثر نمیکرد؛ زیرا بدویان هیچگاه بر مظلومان و کشتگان خود نمیگریستند و اساسا گریه را از ویژگیهای زنان میدانستند. شیعیان بدوی، بیش از تمرکز بر مصیبت امام حسین (ع)، به رشادتهای امام علی (ع) میپرداختند.
بدویان هیچگاه به خداوند قسم دروغ نمیخوردند، اما قسم دروغ در میان قبایل یکجانشین شده به تدریج رایج شد. با این حال، برخی مراقد مقدس به این امر مشهور شدند که اگر کسی به صاحبشان قسم دروغ بخورد، به بیماری یا مشکلی دچار خواهد شد. مشهورترین این مراقد، حرم حضرت عباس در کربلاست. عراقیها باور دارند که ائمه به علت عصمتشان به کسی آسیب نمیزنند؛ اما عباس بن علی معصوم نیست و کسی را که به نام وی قسم دروغ بخورد، سخت مجازات میکند. افزون بر این، آداب و رسوم بسیاری با پسوند “عباس” در میان قبایل شیعه وجود دارد که علت آن را در جذابیت شخصیت حضرت عباس در میان آنان میتوان جستجو کرد. مرقد سید محمد پسر امام هادی (ع) نیز در میان شیعۀ مرکز عراق اهمیت بالایی دارد. در این مرقد که در بیرون از شهر واقع شده، وسایل لازم برای اسکان وجود دارد؛ اما هیچ یک از قبایل پیرامون جرأت غارت آنها را ندارد؛ زیرا این قبایل معتقدند که غارت این مرقد برایشان ایجاد مشکل خواهد کرد. اهل سنت مرکز عراق نیز به این امر پایبند هستند و حتی از این امامزاده حاجت میگیرند. سادات امروزی نیز جایگاهی بلند نزد عراقیها دارند، تا حدی که برخی قبایل به نامشان قسم میخورند و برای شفا گرفتن، نخی سبز از آنان میگیرند و به دست خود میبندند. با این حال، مشهور است که سادات، یک “رگ بنیهاشمی” دارند که باعث میشود به سرعت عصبانی شوند. یکی دیگر از عادات شیعیان عراق، دفن امواتشان در وادی السلام نجف است. این عادت باعث شده است تا این مقبره، پرجمعیتترین گورستان جهان تخمین زده شود. هدف این افراد از دفن مردگانشان در این قبرستان، شفاعت امام علی (ع) از ایشان در روز قیامت است. برخی از شیعیان که توانایی انتقال امواتشان به نجف را ندارند، آنان را در جوار امامزادگان شهر یا روستای خود دفن میکنند. اصلاح وضعیت دینی در عراق، امری پیچیده و دشوار است و با توسل به زور یا حتی صدور فتوا، نمیتوان آن را حاصل نمود. این اصلاح باید از داخل، با روش نرم و درگیرکردن احساسات و با در نظر گرفتن شرایط اجتماعی و اقتضائات آن باشد.
فصل دهم: وضع اجتماعی شهرها
در سالیان اخیر، عشایر بیابانگرد، روستانشین شدهاند و روستاها به شهر تبدیل شدهاند. تفاوت روستا و شهر فقط در تعداد ساکنان نیست، بلکه در کشاورزی یا صنعتی بودن حرفۀ ساکنان آنهاست. نزاع سنت و مدرنیته در شهرها وجود دارد که بسته به شرایط هر شهری، قوی یا ضعیف است. این امر در شهرنشینان عراقی، یک ناسازگاری درونی به وجود آورده است، به طوری که گاهی بازرگانان دو شهر مختلف در بازارهای بغداد به جان هم میافتند و همشهریانشان برای کمک به آنها با یکدیگر درگیری فیزیکی پیدا میکنند. مهمانخانههای روستایی نیز جای خود را به “دیوان”های شهری دادند که همان کاربری را دارد. البته با گسترش مدرنیته، تعداد این دیوانها رو به کاهش است. بذل و بخشش بدوی، خود را در مهمانکردن دیگران در قهوهخانهها نیز نشان میدهد؛ جایی که افراد برای پرداخت هزینۀ چای و قهوۀ دوستانشان، از هم سبقت میگیرند. این امر باعث شده است تا عادت “تعارف کردن” در میان عراقیها رایج شود. عراقیها در هنگام هدیه گرفتن، خود را بینیاز از آن نشان میدهند، هرچند به آن نیازمند باشند؛ و آمریکاییها برعکس عمل میکنند، یعنی خود را از گرفتن هر هدیهای خوشحال نشان میدهند، هرچند واقعا خوشحال نباشند. مهمانیدادن نیز در شهرها از بدویان به ارث رسیده است، هرچند این عادت نیز رو به نابودی است. در ابتدای شکلگیری شهرها، افراد فقیر و غنی در مهمانیها حضور مییافتند و دور سفره روی زمین مینشستند و با دست غذا میخوردند؛ اما امروزه مهمانیها در سالنهای مجهز به میز و صندلی و قاشق و چاقو برگزار میشود و فقرا در آن حضور ندارند. اگر شخص ثروتمند از بازار به مقدار کم خرید کند، او را به بخل متهم میکنند. برخی فقرا نیز بیش از نیاز و توان خود خرید میکنند تا خود را ثروتمند جلوه دهند.
در ابتدای شکلگیری شهرها، اهالی یک محله به تازهواردهای محل حساس بودند و اگر از آنها خوششان نمیآمد، آنان را آزار میدادند تا محله را ترک کنند؛ اما با گسترش شهرها، حساسیت روی همسایهها ضعیف شده است. اعضای خانوادۀ عراقی، یکدیگر را فقط هنگام شام و ناهار میبینند؛ زیرا مردان سر کار یا در قهوهخانه هستند، کودکان در کوچهها بازی میکنند و زنان در خانهها با یکدیگر مشغول صحبت کردن هستند. در سوریه، ترکیه و ایران، زنان خانه را پاکیزه و زیبا نگاه میدارند، اما در عراق، زنان به این امر بیتوجه هستند؛ هرچند این وضعیت در حال تغییر است. با وجود ارتباط پایین اعضای خانواده، این افراد در سختیها در کنار هم هستند. با گسترش شهرها، حجاب زنان شدت پیدا کرد و محجبه بودن ملاک عفت زن به شمار آمد؛ تا جایی که بیرون رفتن زن از خانه امری نامطلوب محسوب میشد. با این حال، کشتن زنان به بهانۀ خیانت در این شهرها کاهش یافت. در زمان علی وردی، برخی زنان در شهرهای بزرگ از حجاب کامل به سوی بیحجابی کامل میرفتند؛ در حالی که در شهرهای کوچک، پوشش روستایی زنان جای خود را به حجاب کامل میداد. مردان نیز ریش و سبیل خود را میتراشیدند و به تقلید از غرب، موهای خود را میآراستند.
فصل یازدهم: دوگانگی شخصیت در شهرها
اهل عراق پس از مشاهدۀ حکومت امام علی (ع)، آرمانگرا شدند و به همین سبب، عمدتا با حکومتهای بعدی مخالفت میکردند. ویژگی دیگر عراقیها، تمایل به بحث و جدل بود که باعث شد متکلمان معتزله، اشعری و شیعه در این منطقه رشد کنند. جدلیبودن عراقیها باعث شد تا عیوب دیگران را ببینند و از عیوب خود چشمپوشی کنند. تفکر بدویان اساسا از اعتقادات قبیلهای فراتر نمیرفت؛ در حالی که شهرنشینان با انواع و اقسام عقاید آشنا بودند. شهرنشینان به خطبایی علاقهمند بودند که آنان را به رعایت اخلاق عالیه دعوت کنند؛ اما در عمل به این اخلاق پایبند نبودند. در شهرهای عراق، دو دسته بودند که دوگانگی شخصیت چندانی نداشتند: اتقیا که به اخلاق دینی پایبند بودند و اشقیا که از عادتهای بدوی پیروی میکردند. اکثر مردم در این میان قرار میگرفتند و در عین بزرگداشت هر دو دستۀ مذکور، تلفیق متناقضی از شخصیتهای آنان را به نمایش میگذاشتند. این افراد گرایش به اشقیا را از بازی کردن در کوچه در کودکی و گرایش به اتقیا را از شرکت در مجالس دینی کسب میکردند. کودکان در کوچهها درگیری فیزیکی، دزدی از باغها، آزار عابران، فریبدادن و استهزای دیگران، زورگویی به ضعیفترها و حتی لواط را یاد میگرفتند. مکتبخانهها نیز با تنبیه کودکان، دورویی را به آنها آموزش میدادند؛ زیرا هرچند کودک از ترس تنبیه در مکتبخانه مؤدبانه رفتار مینمود، اما پس از خارج شدن از آنجا، شروع به آزار و اذیت دیگران میکرد. وجه دیگر دوگانگی شخصیت عراقیها در این است که از سویی در اثر فضیلتهای بدوی، روحیۀ اعتماد به نفس و تهاجمی نسبت به دیگران دارند و از سوی دیگر به سبب بلاهای بسیاری که دیدهاند (از بلایای طبیعی تا انتشار بیماریها)، همواره از مصیبتهای زندگی مینالند؛ تا جایی که الحان غمگین بر موسیقی عراقی (به ویژه موسیقی بغدادی) سایه افکنده است. به عبارت دیگر، کودکان عراقی به گونهای تربیت میشوند که در برابر مردم، پرخاشگر و در برابر قضا و قدر، سر به زیر باشند.
فصل دوازدهم: بیمبالاتی اخلاقی در شهرها
هرچند شهرنشینان بیش از بیابانگردان به مواعظ و پندهای اخلاقی سخنرانان گوش میدادند، اما در رفتارهایشان غیراخلاقیتر از بدویان عمل میکردند. نخستین رذیلت اخلاقی شهرنشینان، دورویی و نفاق بود. اهالی شهرها به نمایندگان حکومت در ظاهر احترام میگذاشتند، در حالی که در باطن از آنان متنفر بودند. آنان در جمع خودشان دربارۀ حاکمان بدگویی میکردند؛ اما در حضور حاکمان به احترامشان میایستادند. البته با تغییر حکومت استبدادی به حکومت دموکراتیک، این ویژگی در حال تغییر است. رذیلت دوم شهرنشینان، منفعتطلبی آنان بود. این امر باعث شده بود تا چانهزنی در هنگام خرید، به امری روزمره بدل شود و حتی گاهی به فحاشی یا درگیری فیزیکی بینجامد. جالب اینجاست که گاهی خریدار در نظر داشت چیزی را برای خیرات کردن بخرد، اما در این حال نیز تلاش میکرد آن را به ارزانترین قیمت ممکن خریداری کند. رذیلت دیگر موجود در میان شهرنشینان، شرب خمر بود. شراب در میان بدویان و روستانشینان کمتر یافت میشد، اما در شهر به وفور موجود بود. محبوبیت شراب به علت قدرتی بود که به شخص برای عربده کشیدن و قدرتنمایی میداد. آنها شراب مینوشیدند تا تمایل به غلبه بر دیگران را که از کودکی سرکوب کرده بودند، آشکار سازند. هرچند افیون نیز از ایران به عراق وارد شده بود، اما به علت خمودگی حاصل از آن در میان عراقیها رواج پیدا نکرد. چهارمین رذیلت مختص شهرها، همجنسبازی بود. این اتفاق ریشه در کودکی افراد داشت، زیرا کودکان قویتر در کوچهها به ضعیفترها تجاوز میکردند. بسیاری از این افراد گرایش ذاتی به همجنس نداشتند، بلکه به علت نشاندادن برتری خود به دیگران یا عدم دسترسی به زنان، به این عمل دست میزدند. با ورود زنان به اجتماع، این پدیده کاهش یافت. مردان در مجالس شادی با انجام حرکات نمایشی و آوازخوانی تلاش میکردند تا نظر زنان را به خود جلب کنند. آنها در طول روز در قهوهخانهها با هم حرف میزدند یا در کابارهها به تماشای رقاصان مینشستند و مبالغ فراوانی در این راه هزینه میکردند. زن عراقی از مردان میترسید و مرد عراقی به سادگی دلباختۀ زنان میشد.
فصل سیزدهم: سرشت دوران کنونی
در این فصل، شرایط عراق پس از دوران عثمانی بررسی میگردد. مهمترین حادثۀ معاصر عراق، جنگ جهانی اول بود که عراقیها را با غرب مدرن مواجه کرد. واکنش عراقیها به مدرنیته، واکنشی منفی بود؛ زیرا این امر با اشغال عراق توسط انگلیسیها همراه بود و انگلیسی بودن و مدرنیته ملازم هم به شمار میرفتند. این امر تا جایی پیش رفت که پس از جنگ جهانی اول، اموری همچون مدرسه رفتن، روزنامه خواندن، یادگیری زبانهای اروپایی، کلاه گذاشتن و غذاخوردن با قاشق حرام اعلام شد. البته مدرنیته به مرور زمان ریشه دواند، به حدی که بسیاری از کسانی که با بیحجابی مخالفت میکردند، بیحجاب شدن دخترانشان را به چشم دیدند. کار دولتی نیز در ابتدا امری منفی و همکاری با کفار انگلیسی به شمار میرفت؛ اما پس از بحران اقتصادی 1929 بر عراق، به آرزوی هر عراقی تبدیل شد. نویسنده فردی از کاظمین را ذکر میکند که به علت استخدام شدن در دولت، وی را به مراقد مقدس راه نمیدادند؛ اما در دوران بحران اقتصادی، برای حل مشکلاتشان به دیدار همین شخص میشتافتند. تمایل مردم به مدارس تابع تمایلشان به کار دولتی بود، زیرا دولت، فارغالتحصیلان مدارس را برای استخدام بر دیگران ترجیح میداد. البته مدرسه رفتن دختران دیرتر از پسران رواج یافت. در سال 1960، تعداد دانش آموزان نسبت به 40 سال قبل از آن، صد برابر شده بود. این امر باعث شد تا مدرسه رفتن، امری عمومی لحاظ شود و دیگر مایۀ فخر افراد و خانوادۀ آنها نباشد. موفقیت ناشی از تحصیل، باعث شد تا دیدگاه قضا و قدری به حاشیه رود و نقش افراد در ترقی و پیشرفت خودشان پررنگ دانسته شود. این امر عاملی شد تا بسیاری از افراد به دام کمالگرایی بیفتند و از عقبماندن از دیگران احساس سرخوردگی و ناامیدی کنند.
هرچند در جنگ جهانی اول، عراقیها به عنوان سربازان عثمانی در جبهههای جنگ حضور داشتند؛ اما کمتر کسی در عراق اخبار جنگ را پیگیری میکرد، زیرا مردم تأثیر آن را بر زندگی روزمرۀ خود احساس نمیکردند. با این حال، پیگیری اخبار در جنگ جهانی دوم به امری رایج بدل شد که این امر متأثر از پیشرفت تبلیغات و ظهور رادیو بود. پس از تقسیم جهان به دو بلوک شرق و غرب، افکار عراقیها نیز به این دو بلوک تقسیم شد و گرایش به بحث و جدل که عراقیها از اجداد بدویشان به ارث برده بودند، خود را در این موضوع نشان داد. عراقیها به امید رسیدن به شرایط بهتر، از کودتاها حمایت میکردند و پس از مدتی از حکومت جدید نیز خسته میشدند و منتظر کودتای بعدی میماندند. دوگانگی شخصیت عراقیها در دوران مدرن نیز ادامه یافت، با این تفاوت که مدارس و دانشگاهها جای منابر و مجالس دینی را در بعد ایجابی شخصیت آنها گرفت و عضویت در جریانهای سیاسی تندرو جایگزین درگیریهای خیابانی در محلههای شهرها شد. یکی دیگر از مظاهر عصر جدید در جامعۀ عراق، وجود واسطهها (پارتیبازی) در ادارات دولتی برای انجام امور ارباب رجوع بود. شدت این مشکل هنگامی روشن میگردد که بدانیم اگر مدیران دولتی به درخواست آشنایانشان پاسخ رد میدادند، با دشمنی آنها مواجه میشدند. در دوران عثمانی، مردم مشکلات خود را به قضا و قدر حواله میدادند؛ اما در دوران مدرن، مشکلات را از چشم حکومت میبینند. عراقیها مانند سایر ملتهای دنیا، بیش از منافع عمومی به منافع شخصی خود میاندیشند. آنها زیرک و تیزبین هستند و همین ویژگی باعث شده است تا اهل جدل و نپذیرفتن حرف دیگران باشند. نشانۀ این امر، شکلگیری جنبشهای خوارج، شیعه، معتزله، موالیان، شعوبیه، غلات، زنادقه، زنج، قرامطه، عیاران و طریقتهای صوفیانه گوناگون مانند قادریه در این سرزمین است.
جمعبندی:
روش این کتاب، روش علمی جدید است که فرضیهها را بر اساس دادههای واقعی بررسی میکند و روش عقلی صرف نیست که جدای از واقعیتهای اجتماعی، به دنبال آرمانشهر بگردد. فلاسفه میپندارند که اگر تک تک افراد جامعه اصلاح شوند، کل جامعه نیز اصلاح میشود؛ اما در روش علمی، کل جامعه مساوی مجموع افراد آن جامعه نیست. قدرت عقل محدود است و نمیتوان به عقل محض اطمینان کرد. عقل، محصول فرهنگ جامعهای است که شخص در آن زندگی میکند. اگر فردی با جوامع دیگر آشنا نباشد، نمیتواند خارج از چهارچوبهای آن جامعه فکر کند. بسیاری از انسانها خود را آزاداندیش میپندارند، در حالی که شرایط جامعه در ناخودآگاهشان تأثیر گذاشته است. همان طور که ابن خلدون گفته است، جوامع بشری قوانینی مانند قوانین طبیعی دارند که برای اصلاح جوامع باید به آنها توجه نمود. البته این امر به این معنا نیست که انسان در اعمالش اختیاری از خود ندارد، بلکه به معنای آزادی محدود انسان در این اعمال است. بیشتر انسانها طبق فرهنگ جامعۀ خود فکر و عمل میکنند و هرگز دچار حیرت و سرگشتگی برای انتخاب سبک زندگی و عقاید خود نمیشوند. فلاسفهای مانند افلاطون و فارابی، محدودیت انسان به اجتماع را در نظر نگرفتهاند و تلاش دارند با ارائۀ یک آرمانشهر جهانی، آن را برای همۀ جوامع تجویز کنند. این متفکران و پیروانشان، هدفی را در نظر دارند که نمیتوان به آن رسید و به همین سبب، دائما از جهل و نادانی مردم و عدم حرکت آنان برای رسیدن به این آرمانشهر، گلایه دارند. هنگامی که این افراد به نظریۀ خاصی معتقد میشوند، آن را مستند به براهین “عقلی” میپندارند و هرکس با این نظریه مخالفت کند، معاند و جاهل میخوانند. نزاعها و درگیریهای لفظی این افراد با یکدیگر، دست کمی از نزاعهای عموم مردم ندارد؛ اما از آنجا که به استدلالهای “عقلی” مزین شده است؛ عالمانه به نظر میرسد.
درگیریها بر سر آرمانشهر، پس از کودتای 1958 عراق و از بین رفتن پادشاهی، در این کشور اوج گرفت. این درگیری، ادامۀ همان نزاع فکری قدیمی است که همواره در میان عراقیها وجود داشته است. لازم به ذکر است که گرایش به روش “عقلانی” و آرمانشهر، مختص به عراق نیست. این گرایش در دوران یونان باستان آغاز شد است و در آستانۀ انقلاب فرانسه، در اروپا رایج گردید؛ هرچند از نیمۀ دوم قرن نوزدهم به بعد، رو به افول گذاشت. به نظر میرسد عراقیها در نیمۀ دوم قرن بیستم از لحاظ فکری در جایی قرار دارند که اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم قرار داشت. این تفکر باید به مرور رشد یابد و از تجارب گذشته درس بگیرد تا مصیبتهای اروپا در این مسیر تکرار نشود. عراق باید به سوی مردمسالاری پیش برود و به این منظور، لازم است مردم در زندگی روزمرۀ خود، آن را تمرین کنند. در غیر این صورت، خطر افتادن به دام “مردمسالاری ظاهری” و “دموکراسی تقلبی” وجود دارد. به نظر میرسد با توجه به شباهت عراق با لبنان از لحاظ تعدد گروههای قومی و مذهبی، شیوۀ حکومت در لبنان، الگوی خوبی برای عراق باشد.
[1]. مطالعهای در سرشت جامعۀ عراق